«شبیه معجزه هستی»
ریخت
از کاسه هایی که از بس نیامدی
آنقدر درشت بود
خدا نمی داند
چند بار دور زده بودی
چشم هایم را که بزرگ می شد
دور شهر
زمین هم به آسمان برسد
تو
هی دری را که روی پاشنه نمی چرخد
و من
هر کسی را می نشانم
نمی گیردم قرار
«شبیه معجزه هستی»
ریخت
از کاسه هایی که از بس نیامدی
آنقدر درشت بود
خدا نمی داند
چند بار دور زده بودی
چشم هایم را که بزرگ می شد
دور شهر
زمین هم به آسمان برسد
تو
هی دری را که روی پاشنه نمی چرخد
و من
هر کسی را می نشانم
نمی گیردم قرار
زيبايي شناسي خشونت
مل گيبسون بعد از اينكه به خاطر مصايب مسيح از طرف گروهي از يهودها متهم به ساختن فيلمي ضد يهودي شد، اينبار به خاطر ساختن آپوكاليپتو1 از طرف گروهي از فعالان بومي و حتا عدهاي از اساتيد مردم شناسي و جامعه شناسي متهم به داشتن اهداف نژادپرستانه در ساخت اين فيلم شده است. خودش كه ميگويد فقط دوست داشته يك فيلم جادهاي بسازد. بعد كه خوب فكر كرده ديده در اينجور فيلمها، تعقيب و گريز معمولا يا با ماشين است يا موتور يا اسب و ... پس تصميم گرفته يك فيلم تعقيب و گريزي با <پا> بسازد! يكي از مايههاي دردسر گيبسون هم براي ساختن اين فيلم سرعت زيادي بوده كه رودي يانگ بلاد (بازيگر نقش پنجه پلنگ) داشته و فيلمبرداري را براي تيم پشت صحنه سختتر ميكرده است. علاوه بر اين، اين فيلم خوش ساخت سينماي ژانر حادثه پر از نابازيگرهايي است كه خدا ميداند گيبسون چطور توانسته از آنها اينقدر قوي و باوركردني بازي بگيرد.
بومي بودن همه بازيگرها مساله پذيرش آنها را به عنوان آدمهايي از قوم مايا حل ميكند ولي توجه به بازي فوق العاده اين نابازيگرها وقتي جالبتر ميشود كه ما از زبان فرهاد صفي نيا - فيلمنامه نويس ايراني اصل مقيم آمريكا كه همراه گيبسون فيلمنامهي آپو كاليپتو را نوشته - ميشنويم كه مثلا بازيگرهايي كه نقش رهبران مذهبي را در سكانس مربوط به قرباني كردن آدمها براي خدايان بازي كردهاند اغلب كساني بودهاند كه در اسكلهها و باراندازهاي مكزيك مشغول كار بودهاند و خود صفي نيا گشته و آنها را براي بازي در اين نقشها پيدا كرده است. يا همان سكانس مربوط به عبور قهرمانهاي فيلم از جنگل را به ياد بياوريد كه در راه با يك دختر بچهي مريض برخورد ميكنند كه ظاهرا همهي مردم شهر او در اثر يك بيماري واگير مردهاند. دختر بچه بعد از اينكه نميتواند به گروهي كه به دهكده در سكانس قبل تجاوز كردهاند براي گرفتن كمك حتي نزديك شود در يك حالت جن زدگي فرو ميرود و جملات سنگيني را با يك چهرهاي كه واقعا وحشت آور است ادا ميكند و به آنها دربارهي يك آيندهي سياه هشدار ميدهد. مل گيبسون با يك صدا گذاري عالي چهرهي معصوم دخترك را با آن همه حرفهاي ناجور آن قدر جور در آورده كه ميتواند هر كسي را متعجب كند.
آپوكاليپتو به عقيدهي خيليها كه درباره بوميان جنگهاي غرب مكزيك و شمال آمريكاي مركزي تحقيق كردهاند تا حدود زيادي توانسته تماشاگر را از طريق لباسها، رنگهاي روي بدنها، نوع استفاده از طبيعت و دسترسي به آن و ... با حال و هواي مردم مايا نزديك كند. چيزي كه گيبسون در آپوكاليپتو درصدد نمايش آن برآمده بيشتر از هر چيز نقش معجزه - يا با يك ادبيات ديگر - خرافات در زندگي بوميان اين منطقه بوده است. در اين سير او از تصوير كردن خشونت، قتل، تجاوز، بردگي و ... به هيچ وجه طفره نرفته است. طوري كه در آخر فيلم وقتي آدم ميخواهد يك جمعبندي از تكههاي جذاب فيلم بكند همهي آن چيزهاي خوب زير سايهي همين خشونتها و زخمها قرار ميگيرند. با اينهمه به نظر ميرسد حتا آدمهايي كه از خشونت جاري در فيلم منزجر ميشوند يك جورهايي فيلم را تحسين ميكنند. البته چيزي كه در آپوكاليپتو منتقدان گيبسون را اميدوار ميكند كم شدن شدت خشونت ديوانهوار در اين فيلم در مقايسه با مصايب مسيح است.
اينجا هرچند ما سكانسهاي مربوط به درآوردن قلب آدمهاي زنده را داريم ولي فقط خود قلب را كه از سينه بيرون آورده شد ميبينيم و از زوم كردن دوربينهاي فيلمبرداري روي دست جلاد - كه البته در آپوكاليپتو يك رهبر مذهبي است! - خبري نيست. هرچند باز هم با يك مل گيبسون عاشق خشونت روبرو هستيم كه انگار هر كاري را بلد باشد بلد نيست، فيلمبرداري مربوط به سكانسهاي قطع عضو، لختههاي خون، زجر تدريجي آدمها و ... را قطع كند. به همهي اين چيزهايي كه گفتيم خرد شدن جمجمه آدميزاد به وسيلهي يك پلنگ را هم اضافه كنيد كه ابتكار جديد او براي به تصوير كشيدن خشونت محض در آپوكاليپتو است! البته خود گيبسون گفته كه در آپوكاليپتو به عمد از خشونت كمتري استفاده كرده است و بيشتر به جنبه تريلر و سكانس هاي تعقيب و گريز توجه داشته! اما همين خشونت و وحشيگري جاري درفيلم باعث شده كه بسياري از اساتيد انسانشناسي و به خصوص دانشمنداني كه روي تاريخ قوم مايا، مردم آن و نحوه زندگي و پيشرفتهاي اين قوم تحقيق كردهاند به فيلم معترض باشند. هرچند كه هيچ وقت نبايد از فيلمهايي نظير آپوكاليپتو كه به بررسي تاريخي يك قوم مشغول ميشوند انتظار روايتهايي كاملا مستند را داشت ولي با اينهمه ايرادهاي زيادي به فيلم گيبسون وارد ميشود. از جمله ايگناسيو اوچائو، مدير انجمن ناهوال كه معرفي و ارتقاي فرهنگ مايايي را برعهده دارد در اين مورد ميگويد: <گيبسون در فيلمي كه با بودجه عظيمي ساخته تصوير نژادپرستانه و توهين آميز از ماياييها به نمايش ميگذارد و آنها را به مثابه افرادي معرفي ميكند كه ظالمانه يكديگر را به قتل ميرسانند و ورود اروپاييها تنها راه نجات آنها از اين بربريت بوده است.> تريسي اردرن استاد رشته مردم شناسي دانشگاه ميامي كه حدود 20 سال در دهكدههاي ياخونا، چاپخو كميل و اسپيتا در ايالت يوكاتان مكزيك دربارهي جامعهي كلاسيك مايا تحقيق كرده در مطلبي كه در سايت انجمن باستان شناسي آمريكا گذاشته است با اشاره به جنگ داخلي گواتمالا بين سالهاي 70 تا 90 و كشتار بيش از 200 هزار نفر از مردم اين منطقه در جنگي كه 36 سال طول كشيد.2 گفته: <... در حقيقت روشنفكران مايا به گونهاي مجاب كنندهي نشان دادند كه اين جور افكار و ديدگاهها توسط ارتش گواتمالا دستكاري شده تا جنگ داخلي جنايت كارانهشان را بين سالهاي 1970 تا 1990 توجيه كنند. اينكه حالا همين مقوله به صورت استعمارياش در باب اينكه اين بوميها چگونه مردماني بودهاند به عنوان پايه و اساس يك فيلم سرگرم كننده قرار بگيرد، واقعا معذب كننده است. چه طور ميتوان امروز كماكان به توليد و انتقال اين پيامهاي يك سويه و آشكارا سودجويانه دربارهي مردم بومي <دنياي نو> ادامه داد.>
آنچه كه همهي اين منتقدين بر آن اتفاق نظر دارند اين است كه ماياييها تمدن درخشاني داشتهاند. هرچند كه زبان نوشتاري و تقويم و ....از اختراعات آنها نبوده است ولي وقتي به دستشان رسيده آنها را كامل كردهاند. آثار و شهرهاي تاريخياي كه ماياها در دوران اوج امپراطوريشان ساختهاند و به شكل هرمهاي هندسي هنوز هم برخي از آنها باقي ماندهاند (يونسكو يكي از آثار ماياها را ميراث بشريت و يك شاهكار شفاهي - معنوي اعلام كرده است) نشان ميدهد كه اين قوم به جز اين بربريتي كه در فيلم به آن مشغول هستند هنرهاي ديگري هم داشتهاند! اين قسمت درخشان از تمدن ماياها در فيلم را در اشيا و جواهرات زيباي مايا و معماري ها و مجسمههاي آنها ميتوانيم ببينيم. البته همين بربريت با اين شدت نيز به وسيلهي خيلي از محققين رد شده است. مثلا آن گور دسته جمعي كه در سكانس ابتداي فرار پنجهي پلنگ ميبينيم چيزي است كه ميگويند اصلا مستند نيست و به هيچ وجه وجود نداشته است. برخي هم گفتهاند قرباني كردن آدمها كه در فيلم گيبسون مختص آدمهايي از ميان فقرا و مردم عادي و بوميان اطراف شهرهاي بزرگ است طبق مستندات تاريخي در بين ثروتمندان و آدمهاي بزرگ بيشتر رايج بوده تا مردم عادي.
واقعيت اين است كه در امپراتوري مايا كه پس از قرن هشتم رو به انحطاط گذاشت خشونت و وحشيگري كمتر از امپراتوري همسايهشان - ازتك - بوده است ولي قرباني كردن آدمها جزو رسوم و سنتهاي اين قبيله به حساب ميآمده. به نظر ميرسد كه چون گيبسون عاشق خشونت است براي ساختن آپوكاليپتو تنها روي اين خصلت مايايي تحقيق كرده و شايد هم اصلا قصد نداشته بعد درخشان اين تمدن را به نمايش بگذارد. به زيورآلاتي كه ماياييها در فيلم به خود آويزان كردهاند يا خالكوبيهاي فراواني كه روي بدنهايشان ديده ميشود نگاه كنيد. حتي زيبايي شناسيهاي اين قوم هم همراه با نوعي خشونت بوده است.
فيلم از اول تا آخر پر از نماهايي از قرباني شدن و شكار است. البته براي اينكه صحنههاي خشن حاصل از آيينهاي مردم مايا شما را كمتر غمگين يا منزجر كند ميتوانيد به اصل تنازع بقا فكر كنيد و اينكه تمام اين قرباني شدنها و قرباني كردنها براي اين صورت ميگيرد كه زندگي بتواند ادامه داشته باشد.از سكانس اول فيلم كه در آن يك گراز شكار و سپس قرباني ميشود گرفته تا آخرين مرحله تعقيب و گريز كه آدمها يكي يكي مثله ميشوند يا ميميرند گيبسون وجه موضوعي غالب ديگري در فيلمش ندارد. هرچند عشق در سومين فيلم گيبسون در مقام كارگرداني مثل دو تاي قبلي جريان دارد. پنجه پلنگ تمام مسير راه را از وقتي كه در شرف مرگ بود و به خاطر يك خورشيد گرفتگي از آن نجات پيدا كرد!- زيرا در فيلم گيبسون طبيعت يك همكاري عجيب و افسانهاي با قهرمان داستان دارد - تا زماني كه كشتيهاي پرتغالي را ديد به اين اميد طي كرد كه به زن حامله و فرزندش برسد كه در ابتداي فيلم براي نجات دادن از دست سرخپوستهاي ياغي آنها را در يك چاه در اطراف دهكدهاش پنهان كرده بود. از آنجا كه فيلم چه در سكانس آخر و چه در ساير صحنههاي مربوط به تعقيب و گريز در جنگل در يك طبيعت بكر ميگذرد رويكرد جالبي هم به عناصر موجود طبيعت نشان ميدهد. زن پنجه پلنگ از ابتدا تا انتهاي فيلم به شكلي نمادين باردار است و وقتي هم كه زمان وضع حمل او ميرسد چون چاه از آب باران پر شده كودك خود را در آب به دنيا ميآورد.
ديالوگي كه در سكانس ابتداي فيلم از زبان پدر پنجه پلنگ خطاب به تعدادي از بوميهاي جنگل ميشنويم در ادامهي فيلم به كمك عناصر طبيعت شكل واقعي به خود ميگيرد. انگار واقعا اين جنگل و طبيعت ميخواهد از پنجهي پلنگ محافظت كند. پلنگ سياهي كه در اصل ميخواست پنجهي پلنگ را از هم بدرد جان يكي از آدمهايي را ميگيرد كه به دنبال پنجهي پلنگ هستند. مار يكي ديگر از آدمها را نيش ميزند و ميكشد و زنبورها هم به جان آنها ميافتند.
نگاه تك بعدي مل گيبسون در آپوكاليپتو به فرهنگ و تمدن مايا وقتي پررنگتر ميشود كه در آخر فيلم كشتيهاي پرتغال را ميبينيم كه به ساحل سرزمينهاي آنها وارد ميشوند. انگار مل گيبسون ميخواهد بگويد اين تمدن و اين فرهنگ ديگر چيزي را درون خود ندارد و بايد نابود شود. اروپاييها هم بهترين گزينه براي اين كار هستند. اينكه آپوكاليپتو ما را بعد از حدود دو ساعت خشونت و وحشي گري در پايان يك سري سكانسهاي پرهيجان تعقيب و گريز به ساحل آمازون و كشتيهاي پرتغالي ميرساند شايد به نوعي به اين عقيده گيبسون بر ميگردد كه تمدن ماياها بايد نابود ميشده چون اين مردم كاري ندارند جز اينكه همديگر را با يك لذت ساديستي مثله كنند و بكشند. اما اين جهت گيري مل گيبسون در آپوكاليپتو آدم را متوجه موضع كليسا در آغاز قرن 16 و همزمان با فتح آمريكا ميكند كه جواز قتل عام و به اسارت گرفتن گسترده بوميان آمريكايي را به اين دليل كه فاقد روح بشري هستند به فاتحان اسپانيايي ميداد. استناد مل گيبسون هم ظاهرا جملهي معروف ويل دورانت است كه ميگويد: <هيچ تمدني از بيرون نابود نخواهد شد، مگر آنكه پيش از آن از درون نابود شده باشد.> البته از نظر تاريخي ميگويند كه ورود كشتيهاي پرتغالي به خاك سرزمينهاي مايا زماني بوده است كه ديگر چيزي از شهرها و امپراطوري اين قوم باقي نمانده بود. يعني در سال 1519 كه بسياري از شهرهاي اين قوم قرنها بود كه از دوره رونق و شكوه كلاسيكشان فاصله گرفته بودند. بعد از آن هم 170 سال طول كشيد تا آنها توانستند تسلط محسوسي روي سرزمينهاي مايا به دست آورند. پس ما در آپوكاليپتو با يك جابجاي زماني رو به رو هستيم. آپوكاليپتوي گيبسون زمان ورود پرتغاليها را به دورهاي ارجاع داده كه به نظر ميرسد هنوز امپراطوري مايا قدرتمند است. هرچند كه رهبران اين قوم براي جلوگيري از افول قدرت امپراطوري خود كه در نتيجهي خشكسالي در سرزمينهاي آنها محتمل به نظر ميرسد به قرباني كردن مردم خود مشغول هستند.
برخي از منتقدين، آپوكاليپتو را يك خودكشي حرفهاي براي گيبسون و عده زيادي هم آن را يك شاهكار در سينماي ژانر حادثه ميدانند. به هر حال آنچه مشخص است اين است كه فيلم سوم گيبسون هم مثل كار قبلي او به لطف جنجالهاي رسانهاي حول قصهاش - پرداختن به يك تمدن شگفت انگيز از غرب مكزيك و شمال آمريكا - و همچنين رانندگي در حين مستي سال پيش مل گيبسون و حرفهاي نژادپرستانهي او - كه البته عذرخواهي هم كرد - خيلي زياد مورد توجه منتقدين و تماشاگران قرار گرفت. هرچند كه در اسكار 2007 فقط در سه رشته تدوين، گريم و صدابرداري كانديدا شد و جايزهاي هم نگرفت.
پانوشت:
-1 در انجيل واژهي يوناني آپوكاليپتو توضيح فاجعهاي است كه دنياي فاسد مادي را منهدم و عالم را براي رستاخيز آماده ميكند.
-2 بسياري از جمعيت گواتمالا از خاستگاههاي ماياها مشتق شده است.