تبليغاتX
قزل آلا

قزل آلا

نمي خواستم خيلي وحشت کنيد

 

"...در مورد خودم بايد بگويم هميشه فيلم هايي را دوست داشته ام که جاي زخم باقي بگذارند. چيزي که در مورد "آرواره ها"(1975) دوست دارم اين است که ديگر هيچوقت در اقيانوس شنا نمي کنم".

ترجمه:زهرا علي پور - قصه ي "زودياک" ديويد فينچر درباره ي يکي از پيچيده ترين پرونده هاي جنايي تاريخ ايالات متحده ي امريکاست. اين بار او سعي مي کند سه نفر آدم را که البته کاملا واقعي هم هستند و مي خواهند يک قاتل زنجيره اي را پيدا کنند، براي ما معرفي کند. يکي پل ايوري که يک گزارشگر است. يکي رابرت گري اسميت که يک کاريکاتوريست است وديگري هم يک بازرس به اسم ديويد توچي که شخصيت اين يکي منبع الهام کاراکترهاي به ياد ماندني استيو مک کويين در "بوليت" و کلينت ايست وود در "هري کثيف" بوده. کتابي را که فينچر بر اساس آن فيلمنامه زودياک را تهيه کرده رابرت گري اسميت با همين نام زودياک نوشته که فروش خيلي خوبي هم داشته است. نام فيلم قرار بوده بر اساس نام روزنامه اي که گري اسميت در آنجا به عنوان کاريکاتوريست استخدام شده بود (سان فرانسيسکو کرونيکلز)، کرونيکلز باشد ولي بعدا به زودياک تغيير نام داد.

 فينچر که قبل از زودياک هفت(1995)،بازي(1997)، باشگاه مشت زني(1999) و اتاق وحشت(2002)را ساخته الان در حال فيلمبرداري "مورد عجيب بنجامين باتون" با بازي براد پيت است . يک اقتباس از يکي از داستان هاي کوتاه اسکات فيتز جرالد با همين نام.

داستان زودياک درباره ي آدم هايي است که  واقعا وجود دارند. آدم هايي که بي رحمانه کشته يا مجروح مي شوند. اين آدم ها هنوز يا خودشان دوروبر ما هستند يا خانواده هايشان. وقتي زودياک را مي ساختي چقدر درباره ي اين آدمها و بازمانده هاي آنها احساس تعهد مي کردي؟

ببينيد! من مي توانستم اين فيلم را در شرايطي بسازم که هيچ تحقيقي روي زندگي اين آدم ها نشده بود. اما من نمي خواستم اين اتفاق بيفتد. من وقتي زودياک را مي ساختم يک اصل را دنبال مي کردم. آن هم اينکه اين فيلم درباره ي زندگي آدم هايي است که واقعا وجود داشته اند. از طرف ديگر من مي خواستم که آنها بدانند کار من صرفا به تصوير کشيدن رنج آدم هاي بي نام و نشان نيست. من روي اين مساله که واقعا چه اتفاقي براي اين آدم ها افتاده و اينکه تا چه حد مي توانم  اين اتفاق ها را همانطور که بوده به تصوير بکشم خيلي تمرکز کرده بودم. و همه ي اينها همراه بود با احساس مسووليت عميقي که من درباره ي اين قصه داشتم. نکته اصلي هم همين جاست. تو وقتي سعي مي کني روابط، برخوردها و شخصيت آدم هاي داستاني را به چالش بکشي که همه شان هم واقعي هستند طبيعتا در قبال آنچه قرار است نشان بدهي مسوولي وبايد به همه ي واقعيت پايبند باشي. من جدا از اعتبار و شهرتي که دارم هيچوقت نخواسته ام از جايگاه خودم خارج شوم و آدم ها را برنجانم. خصوصا آدم هايي را که رنج ديده اند.

زودياک سه شخصيت را به تماشاگر معرفي مي کند که دنبال پيدا کردن يک قاتل قتل هاي زنجيره اي هستند (  يک گزارشگر به نام پل ايوري، يک بازپرس به نام ديويد توچي و يک کاريکاتوريست به اسم رابرت گري اسميت). تو به شخصيت يا نوع نگرش و موضع کدام يک از شخصيت هاي زودياک احساس نزديکي بيشتري داشتي؟

من در مورد همه ي آنها احساس تقريبا مشابهي داشتم. آنها بفهمي نفهمي تکه هايي از همان شخصيتي را دارند که من دارم. ایوري به طرز غيرقابل توصيفي يک آدم رئاليست عاشق پيچيدگي است و در عين حال مي خواهد همه ي مسائل را از هم تفکيک کند. اما نمي تواند اين کار را بکند. توچي آدمي است که مي خواهد همه چيز را به حال خودش رها کند. گري اسميت هم بخش افراطي شخصيت من است. 

سايت هاي اينترنتي که مراحل توليد فيلم شما را دنبال مي کردند پيشنهاد داده بوده اند که بهتر است فيلم وقتي کامل شود که اکران اول آن همزمان با مراسم اسکار باشد.اين مساله چه اندازه کار تهيه زودياک را به تاخير انداخت؟

خب، ساختن فيلم سخت است و زمان طولاني هم مي برد. ما از بيشتر سکانس ها چند بارفيلم مي گرفتيم. بعضي از آنها بهتر مي شدند و بعضي نه! اينکه من از اغلب صحنه ها چند بار فيلم مي گرفتم بيشتر به اين خاطر بود که شايد بتوانم در نمايشي که از اين داستان واقعي به مخاطب ارايه مي کنم رنج و ترس کمتري را انتقال بدهم. کاري که حالا فکر مي کنم از پس آن بر نيامده ام. بعد ممکن است شما فکر کنيد با يک قصه ي بي ربط و کشدار طرف هستيد و به هم بگوييد:" بريم ببينيم اين فيلم چقدر واقعي است."

 ما چيزي حدود شش ماه روي اين فيلم کار کرديم که نتيجه اش همين چيزي شد که شما الان داريد مي بينيد. ما بنا نبود که فيلم را در زمان کمتري بسازيم وآنها(تهيه کننده ها) هم اجازه نمي دادند که زمان ساخت زودياک از اين طولاني تر شود. بنابراين همه چيز دست به دست هم داد تا کار به اين شکل و در اين مدت آماده شود.

 

در ورسيون اصلي فيلم صحنه هايي بود که تو ناچار شدي در نسخه ي نهايي از آنها صرف نظر کني؟

بله. در نسخه ي اصلي فيلم صحنه هايي بود که من به آنها خيلي علاقه داشتم ولي در نسخه ي نهايي خبري از آنها نيست. يک سکانس کامل در ورسيون اصلي بود که در آن پليس ها تا آخرين نفس دنبال وکيل مدافعي  که پرونده  يک متهم به نام آرتور آلن را در اختيار دارد دويد ه اند. من اين سکانس را خيلي دوست دارم. مشابه اين سکانس را قبلا در فرشتگان چارلي ديده ايم.

من اينطور فکر مي کنم که تو براي خلق فضاهاي واقعي دهه ي 70 که قصه ي زودياک در آن مي گذرد سختي زيادي کشيدي. چه اندازه  از اين فضاها ،ازجمله طراحي لباس ها،دکور، و... از تصورات خودت شکل گرفته است؟

احتمالا خيلي زياد! چيزي که من دوست داشتم واقعي بودن همه چيز بود. و سعي هم کردم تا اين واقعيت را به خوبي به تصوير بکشم. پس هر چيزي را که واقعي بود پيدا مي کردم. واقعيت براي من کافي بود و به من کمک خيلي زيادي کرد.

من به اين مساله فکر مي کردم که فضاي خارجي و محيطي که اين شخصيت ها در آن زندگي مي کردند چطور بوده؟ خب. ما تصاوير و عکس هاي زيادي از آن دوره در اختيار داشتيم. پس بين واقعيت و آنچه که زيبا به نظر مي رسيد طبيعتا من به واقعيت تن دادم.

فيلم من قرار نبود درباره ي زندگي هايي باشد که در سطح جريان دارند. من مي خواستم  فيلمي درباره ي مردم و سانفرانسيسکوي دهه ي 70بسازم.

مطمئنا تو با پيش فرض هايي که درباره ي داستان زودياک داشتي روي اين قصه تحقيق مي کردي. نگاه الان تو به اين ماجرا با نگاهي که قبل از اين داشتي چقدر تفاوت پيدا کرده ؟

يادآوريهاي من در اين مورد خيلي جالب بود. يک جيز در استنباط من از پرونده ي زودياک تغيير کرد که البته بر اساس برداشت هاي من در 7 سالگي شکل گرفته بود. در آن سن من فکر مي کردم زودياک يک مرد خيلي قد بلند و قوي هيکل است که فقط يک شکارچي که او هم خيلي قوي هيکل باشد مي تواند او را دستگير کند. همه ي اين تصورات من تا زماني که تلويزيون اعلام کرد آنها سعي دارند تا از طريق تطبيق اثر انگشت او را پيدا کنند ادامه داشت. واقعيت اين بود که تکنولوژي تا آن زمان نتوانسته بود اين اندازه مفيد واقع شود. تکنولوژي در دهه ي 70 نسبت به الان خيلي عقب افتاده تر بود. آنها حتا ماشين فکس هم نداشتند. اين چيزهايي بود که من مي خواستم به تصوير بکشم.بايد براي  مردم يادآوري مي شد که که در آن دوره امکانات جقدر کم و ابتدايي بود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:27  توسط زهرا علی پور  | 

‌‌…شما ايستاده‌ايد و نگاهش‌ مي‌كنيد

‌‌ترجمه: زهرا علي پور-كنفرانس‌هاي‌ مطبوعاتي‌ چيز جالبي‌ هستند. چون‌ به‌ آساني‌ مي‌توانند اميدهاي‌ تو را نقش‌ بر آب‌ كنند. مثلا من‌ تا الان‌ تصور مي‌كردم‌ رابرت‌ دنيرو “مرد پرحرفي” باشد. آدمي‌ با يك‌ گنجينه‌ي‌ عظيم‌ از تجربه‌ كه‌ خيلي‌ هم‌ براي‌ انتقال‌ آنها علاقه‌ نشان‌ مي‌دهد. اما واقعيت‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ اين‌ طور نبود! دنيرو، مرد بسيار آرامي‌ است‌ و خيلي‌ هم‌ سنجيده‌ صحبت‌ مي‌كند. شايد به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مت‌ ديمون‌ از او به‌ عنوان‌ يك‌ شخصيت‌ پيچيده‌ كه‌ خصوصيات‌ اخلاقي‌ خاصي‌ دارد ياد مي‌كند. دنيرو درباره‌ مسايل‌ كيفي‌ چوپان‌ خوب‌ - كه‌ براي‌ او يك‌ پروژه‌ي‌ حياتي‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد - خيلي‌ مبهم‌ و محتاطانه‌ صحبت‌ مي‌كند. آنچه‌ در زير مي‌خوانيد گزيده‌اي‌ از صحبت‌هاي‌ دنيرو در يك‌ كنفرانس‌ مطبوعاتي‌ است.

چوپان‌ خوب‌ در اصل‌ پروژه‌ي‌ “جان‌ فرانكن‌ هايمر” بود. چه‌ طور شد كه‌ بعد از مرگ‌ او پاي‌ شما به‌ اين‌ پروژه‌ باز شد.

جان‌ فرانكن‌ هايمر همان‌ موقعي‌ كه‌ داشت‌ براي‌ ساختن‌ چوپان‌ خوب‌ تلاش‌ مي‌كرد، فيلمنامه‌اش‌ را به‌ من‌ هم‌ داد تا آن‌ را بخوانم. درست‌  همان‌ وقت‌ من‌ سرگرم‌ كار روي‌ فيلمنامه‌ي‌ ديگري‌ بودم. ولي‌ زمان‌ كمي‌ كه‌ گذشت‌ احساس‌ كردم‌ كه‌ براي‌ كار روي‌ اين‌ پروژه‌ تمايل‌ زيادي‌ دارم. پس‌ با هايمر به‌ اين‌ توافق‌ رسيديم‌ كه‌ من‌ چوپان‌ خوب‌ دو را بسازم. اينطور شد كه‌ وقتي‌ هايمر مرد من‌ شروع‌  به‌ ساخت‌ چوپان‌ خوب‌ كردم.

در مدت‌ زمان‌ طولاني‌اي‌ كه‌ شما مشغول‌ كار روي‌ پروژه‌ي‌ سنگين‌ چوپان‌ خوب‌ بوديد تا چه‌ اندازه‌ ساپورت‌ مي‌شديد.

من‌ هميشه‌ آرزو داشتم‌ كه‌ اين‌ فيلم‌ را بسازم. پس‌ وقتي‌ به‌ طور جدي‌ تصميم‌ به‌ ساخت‌ آن‌ گرفتم‌ صحبت‌ها و مذاكره‌هاي‌ زيادي‌ با بازيگراني‌ داشتم‌ كه‌ قرار بود در فيلم‌ من‌ بازي‌ كنند. يك‌ بار هم‌ پس‌ از يازدهم‌ سپتامبر متوجه‌ مشكلات‌ احتمالي‌اي‌ شدم‌ كه‌ براي‌ ساخت‌ اين‌ فيلم‌ مي‌توانست‌ به‌ وجود بيايد. آن‌ موقع‌ بود كه‌ من‌ فكر مي‌كردم‌ نمي‌توانيم‌ چوپان‌ خوب‌ را با اين‌ اتفاقاتي‌ كه‌ افتاده‌ است‌ بسازيم. اما زمان‌ گذشت‌ و خيلي‌ها در اين‌ گذر زماني‌ براي‌ عملي‌ كردن‌ اين‌ پروژه‌ از خودشان‌ تمايل‌ و علاقه‌ نشان‌ دادند.

خودتان‌ هم‌ بين‌ چوپان‌ خوب‌ دنيرو و پدر خوانده‌ كاپولا شباهتي‌ مي‌بينيد؟ خيلي‌ها مي‌گويند چوپان‌ خوب‌ يك‌ پدر خوانده‌ شسته‌ رفته‌ است‌ كه‌ دنيرو ساخته.

به‌ نظر خودم‌ هم، چوپان‌ خوب‌ و پدر خوانده‌ داستان‌هاي‌ موازي‌اي‌ دارند. با اين‌ تفاوت‌ كه‌ فيلم‌ من‌ نوعي‌ از يك‌ جامعه‌ي‌ پنهان‌ را توضيح‌ مي‌دهد كه‌ خيلي‌ خيلي‌ زياد آمريكايي‌ است‌ و پدر خوانده‌ي‌ كاپولا صرفا يك‌ جامعه‌ي‌ مخفي‌ را توضيح‌ مي‌دهد. چوپان‌ خوب‌ سكانسي‌ دارد كه‌ من‌ آن‌ را خيلي‌ دوست‌ دارم. جو پشي‌ در اين‌ صحنه‌ از مت‌ ديمون‌ سوال‌ مي‌كند كه‌ “... مي‌دانيد كه‌ ما ايتاليايي‌ها خانواده‌مان‌ را داريم‌ و كليسا را. ايرلندي‌ها سرزمين‌شان‌ را دارند و يهودي‌ها هم‌ سنت‌هايشان‌ را. حتا سياه‌ پوستان‌ هم‌ موسيقي‌ خودشان‌ را دارند. اما مردم‌ شما چه‌ چيزي‌ دارند؟” و مت‌ ديمون‌ جواب‌ مي‌دهد كه: “ما ايالت‌ متحده‌ آمريكا را داريم‌ كه‌ شما ايستاده‌ايد و نگاهش‌ مي‌كنيد.

فكر مي‌كنيد مي‌شود بين‌ قصه‌ي‌ اين‌ فيلم‌ و فضاي‌ امروز جامعه‌ آمريكايي‌ تطابق‌ قابل‌ قبولي‌ را به‌ وجود آورد.

من‌ سعي‌ كردم‌ كه‌ اين‌ تطابق‌ را به‌ وجود بياورم. اما اينكه‌ اين‌ اتفاق‌ در چوپان‌ خوب‌ افتاده‌ است‌ يا نه!؟ نمي‌دانم. هر چند كه‌ تناسب‌ واضح‌ و مشخصي‌ بين‌ اتفاقات‌ فيلم‌ و  وقايع‌ امروز جامعه‌ي‌ آمريكا مي‌بينيم‌ و البته‌ درصد زيادي‌ از اين‌ تطابق‌ به‌ توجهي‌ بر مي‌گردد كه‌ حول‌ محور فعاليت‌هاي‌CIA  وجود دارد.

قصه‌ي‌ چوپان‌ خوب‌ حاصل‌ تلفيق‌ چند آدم‌ و چند اتفاق‌ است. براي‌ صحبت‌ كردن‌ درباره‌ي‌ اين‌ آدم‌ها و اين‌ اتفاق‌ها، توجهتان‌ را روي‌ چه‌ چيزهايي‌ متمركز كرديد؟ و از تحقيق‌ كردن‌ روي‌ فعاليت‌هايي‌ كه‌CIA  انجام‌ مي‌دهد چه‌ چيزهايي‌ را توانستيد ياد بگيريد.

من‌ خيلي‌ خوب‌ مي‌دانم‌ كه‌ آدم‌ها در دنياي‌ پيچيده‌ي‌ امروز با اين‌ همه‌ سرويس‌هاي‌ اطلاعاتي‌ با هوش‌ و گيرا هستند. دروغ‌هايي‌ كه‌ ما امروز در فيلم‌ها مي‌شنويم‌ و مي‌بينيم‌ خيلي‌ فريبنده‌ و مجذوب‌ كننده‌اند اما همه‌ي‌ سعي‌ من‌ اين‌ بود كه‌ قصه‌ي‌ چوپان‌ خوب‌ را براي‌ آدم‌هايي‌ كه‌ آن‌ را مي‌بينند باورپذير و واقعي‌ تعريف‌ كنم. دروغ‌ هميشه‌ صنعت‌ سينما را ساپورت‌ كرده‌ است. من‌ وقتي‌ چوپان‌ خوب‌ را ساختم‌ دنبال‌ اين‌ بودم‌ تا همه‌ي‌ چيزهايي‌ را كه‌ فيلم‌ تعريف‌ مي‌كند كاملا باور كردني‌ از كار در بياورم.

درباره‌ي‌ بازي‌هاي‌ مت‌ ديمون‌ و آنجلينا جولي‌ صحبت‌ مي‌كنيد؟

در اصل‌ من‌ مي‌خواستم‌ چوپان‌ خوب‌ را با لئوناردو دي‌ كاپريو بسازم. ولي‌ مت‌ را ديدم‌ و بعد از اينكه‌ با هم‌ صحبت‌ كرديم، او به‌ من‌ جواب‌ مثبت‌ داد. فقط‌ تعداد كمي‌ از بازيگرها هستند كه‌ من‌ به‌ كاركردن‌ با آنها علاقه‌ دارم‌ و فكر مي‌كنم‌ خيلي‌ خوش‌ شانس‌ بودم‌ كه‌ مت‌ ديمون‌ حاضر شد تا در چوپان‌ خوب‌ من‌ بازي‌ كند.

و چرا شما مت‌ ديمون‌ را انتخاب‌ كرديد؟

چون‌ خيلي‌ خوب‌ مي‌تونست‌ نقش‌ ادوارد سوليوان‌ را بازي‌ كند. من‌ وقتي‌ تصميم‌ به‌ ساخت‌ پروژه‌ي‌ سنگين‌ و پيچيده‌ي‌ چوپان‌ خوب‌ گرفتم‌ خيلي‌ روي‌ اين‌ مساله‌ دقيق‌ بودم‌ كه‌ شناخت‌ كافي‌ روي‌ آدم‌هايي‌ داشته‌ باشم‌ كه‌ قرار بود با من‌ كار كنند. بايد مي‌دانستم‌ كه‌ دلايلم‌ براي‌ انتخاب‌ اين‌ آدم‌ها درست‌ بوده‌ است‌ يا نه.

و آنجلينا جولي؟

قضيه‌ي‌ او هم‌ به‌ همين‌ شكل‌ بود. من‌ در اين‌ مورد هم‌ خيلي‌ كارگردان‌ خوش‌ شانسي‌ بودم. به‌ علاوه‌ اينكه‌ او هم‌ براي‌ بازي‌ در چوپان‌ خوب‌ خيلي‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌داد. ما خيلي‌ كم‌ درباره‌ي‌ چوپان‌ خوب‌ با هم‌ حرف‌ زديم‌ و بعد او تصميم‌ گرفت‌ تا در فيلم‌ من‌ بازي‌ كند و البته‌ با بازي‌اي‌ كه‌ ارايه‌ داد واقعا من‌ را غافلگير كرد.

شما بازيگر كار كشته‌اي‌ هستيد. حالا كه‌ كارگرداني‌ مي‌كنيد پيش‌ آمده‌ كه‌ از بازيگرهايتان‌ بخواهيد تا متد بازيگري‌ شما را در بازي‌هاي‌ كه‌ ارايه‌ مي‌دهند به‌ كار بگيرند يا اينكه‌ به‌ آنها براي‌ ايفاي‌ نقش‌شان‌ آزادي‌ عمل‌ مي‌دهيد.

چيزي‌ كه‌ من‌ به‌ آن‌ فكر مي‌كنم‌ اين‌ است‌ كه‌ بازيگرهاي‌ من‌ آنقدر آزاد باشند كه‌ روش‌ بازيگري‌شان‌ را خودشان‌ انتخاب‌ كنند. به‌ همين‌ دليل‌ اين‌ مساله‌ كه‌ آنها براي‌ ارايه‌ي‌ نقششان‌ در فيلم‌هاي‌ من‌ به‌ شيوه‌هاي‌ بازيگري‌ من‌ فكر كنند اصلا من‌ را متعجب‌ نمي‌كند، اما آن‌ چه‌ كه‌ من‌ در نهايت‌ به‌ آن‌ اعتقاد دارم‌ اين‌ است‌ كه‌ آنها بايد شيوه‌هايي‌ را انتخاب‌ كنند كه‌ به‌ آنها اين‌ امكان‌ را مي‌دهد تا به‌ راحتي‌ و با موفقيت‌ بازي‌هايشان‌ را ارايه‌ كنند.

آنچه‌ واضح‌ به‌ نظر مي‌آيد نقش‌ فوق‌ العاده‌ موثر فيلمبردار در ساخت‌ فيلم‌هايي‌ از اين‌ دست‌ است...

آنچه‌ من‌ درباره‌ي‌ باب‌ ريچاردسون‌ (فيلمبردار چوپان‌ خوب) بايد بگويم‌ اين‌ است‌ كه‌ بدون‌ فيلمبرداري‌ فوق‌ العاده‌ي‌ او مطمئنا من‌ نمي‌توانستم‌ فيلم‌ را اينطور كه‌ مي‌بينيد از كار در بياورم. چوپان‌ خوب‌ يك‌ پروسه‌ي‌ كاملا تعاملي‌ بود كه‌ بازيگرها نسبت‌ به‌ كارهاي‌ قبلي‌شان‌ در آن‌ متفاوت‌ ظاهر شدند و شما اين‌ تفاوت‌ را در فيلمبرداري‌ باب‌ ريچاردسون‌ هم‌ مي‌بينيد. پس‌ كار من‌ هم‌ يك‌ كار متفاوت‌ شد. من‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ آن‌ چه‌ صنعت‌ سينما به‌ آن‌ نياز دارد اين‌ است‌ كه‌ گاهي‌ هم‌ كمي‌ تغيير مسير بدهد و من‌ انعطاف‌ لازم‌ را براي‌ اين‌ تغيير مسير در خودم‌ مي‌بينم.

به‌ نظر مي‌رسد چوپان‌ خوب‌ فيلم‌ طولاني‌اي‌ باشد. قصد نداريد قسمت‌هايي‌ از آن‌ را كات‌ كنيد.

حق‌ با شماست. فيلم‌ طولاني‌ شده‌ است. خودم‌ هم‌ به‌ اين‌ مساله‌ فكركرده‌ام‌ و به‌ همين‌ خاطر پلان‌هايي‌ از آن‌ حذف‌ شده‌ است. البته‌ مي‌خواهم‌ ورسيون‌ كاملي‌ از آن‌ را براي‌DVD هايي‌ كه‌ از اين‌ فيلم‌ پخش‌ خواهد شد آماده‌ كنم. ولي‌ در حال‌ حاضر از ورسيوني‌ كه‌ اكران‌ شده‌ است‌ راضي‌ام‌ و فكر هم‌ مي‌كنم‌ كه‌ هنوز قسمت‌هاي‌ مبهمي‌ در فيلم‌ باقي‌ مانده‌ كه‌ گيج‌ كننده‌ است. البته‌ شما نمي‌توانيد هميشه‌ براي‌ همه‌ي‌ سوال‌ها، جواب‌ داشته‌ باشيد.

 ممكن‌ است‌ كه‌ طبق‌ برنامه‌اي‌ كه‌ قبل‌ از مرگ‌ فرانكن‌ هايمر داشتيد چوپان‌ خوب‌ دو را هم‌ بسازيد.

راستش‌ را بگويم‌ هنوز مطمئن‌ نيستم‌ كار بعدي‌ام‌ چه‌ خواهد بود. ولي‌ اين‌ اطمينان‌ را به‌ شما مي‌دهم‌ كه‌ اگر موقعيت‌ اين‌ كار براي‌ من‌ فراهم‌ شود حتما قسمت‌ دوم‌ اين‌ فيلم‌ را هم‌ مي‌سازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 20:10  توسط زهرا علی پور  | 

‌‌زيبايي‌ شناسي‌ خشونت‌


مل‌ گيبسون‌ بعد از اينكه‌ به‌ خاطر مصايب‌ مسيح‌ از طرف‌ گروهي‌ از يهودها متهم‌ به‌ ساختن‌ فيلمي‌ ضد يهودي‌ شد، اينبار به‌ خاطر ساختن‌ آپوكاليپتو1 از طرف‌ گروهي‌ از فعالان‌ بومي‌ و حتا عده‌اي‌ از اساتيد مردم‌ شناسي‌ و جامعه‌ شناسي‌ متهم‌ به‌ داشتن‌ اهداف‌ نژادپرستانه‌ در ساخت‌ اين‌ فيلم‌ شده‌ است. خودش‌ كه‌ مي‌گويد فقط‌ دوست‌ داشته‌ يك‌ فيلم‌ جاده‌اي‌ بسازد. بعد كه‌ خوب‌ فكر كرده‌ ديده‌ در اينجور فيلم‌ها، تعقيب‌ و گريز معمولا يا با ماشين‌ است‌ يا موتور يا اسب‌ و ... پس‌ تصميم‌ گرفته‌ يك‌ فيلم‌ تعقيب‌ و گريزي‌ با <پا> بسازد! يكي‌ از مايه‌هاي‌ دردسر گيبسون‌ هم‌ براي‌ ساختن‌ اين‌ فيلم‌ سرعت‌ زيادي‌ بوده‌ كه‌ رودي‌ يانگ‌ بلاد (بازيگر نقش‌ پنجه‌ پلنگ) داشته‌ و فيلمبرداري‌ را براي‌ تيم‌ پشت‌ صحنه‌ سخت‌تر مي‌كرده‌ است. علاوه‌ بر اين، اين‌ فيلم‌ خوش‌ ساخت‌ سينماي‌ ژانر حادثه‌ پر از نابازيگرهايي‌ است‌ كه‌ خدا مي‌داند گيبسون‌ چطور توانسته‌ از آنها اينقدر قوي‌ و باوركردني‌ بازي‌ بگيرد
.

بومي‌ بودن‌ همه‌ بازيگرها مساله‌ پذيرش‌ آنها را به‌ عنوان‌ آدم‌هايي‌ از قوم‌ مايا حل‌ مي‌كند ولي‌ توجه‌ به‌ بازي‌ فوق‌ العاده‌ اين‌ نابازيگرها وقتي‌ جالب‌تر مي‌شود كه‌ ما از زبان‌ فرهاد صفي‌ نيا - فيلمنامه‌ نويس‌  ايراني‌ اصل‌ مقيم‌ آمريكا كه‌ همراه‌ گيبسون‌ فيلمنامه‌ي‌ آپو كاليپتو را نوشته‌ - مي‌شنويم‌ كه‌ مثلا بازيگرهايي‌ كه‌ نقش‌ رهبران‌ مذهبي‌ را در سكانس‌ مربوط‌ به‌ قرباني‌ كردن‌ آدم‌ها براي‌ خدايان‌ بازي‌ كرده‌اند اغلب‌ كساني‌ بوده‌اند كه‌ در اسكله‌ها و باراندازهاي‌ مكزيك‌ مشغول‌ كار بوده‌اند و خود صفي‌ نيا گشته‌ و آنها را براي‌ بازي‌ در اين‌ نقش‌ها پيدا كرده‌ است. يا همان‌ سكانس‌ مربوط‌ به‌ عبور قهرمانهاي‌ فيلم‌ از جنگل‌ را به‌ ياد بياوريد كه‌ در راه‌ با يك‌ دختر بچه‌ي‌ مريض‌ برخورد مي‌كنند كه‌ ظاهرا همه‌ي‌ مردم‌ شهر او در اثر يك‌ بيماري‌ واگير مرده‌اند. دختر بچه‌ بعد از اينكه‌ نمي‌تواند به‌ گروهي‌ كه‌ به‌ دهكده‌ در سكانس‌ قبل‌ تجاوز كرده‌اند براي‌ گرفتن‌ كمك‌ حتي‌ نزديك‌ شود در يك‌ حالت‌ جن‌ زدگي‌ فرو مي‌رود و جملات‌ سنگيني‌ را با يك‌ چهره‌اي‌ كه‌ واقعا وحشت‌ آور است‌ ادا مي‌كند و به‌ آنها  درباره‌ي‌ يك‌ آينده‌ي‌ سياه‌ هشدار مي‌دهد. مل‌ گيبسون‌ با يك‌ صدا گذاري‌ عالي‌ چهره‌ي‌ معصوم‌ دخترك‌ را با آن‌ همه‌ حرفهاي‌ ناجور آن‌ قدر جور در آورده‌ كه‌ مي‌تواند هر كسي‌ را متعجب‌ كند.

آپوكاليپتو به‌ عقيده‌ي‌ خيلي‌ها كه‌ درباره‌ بوميان‌ جنگهاي‌ غرب‌ مكزيك‌ و شمال‌ آمريكاي‌ مركزي‌ تحقيق‌ كرده‌اند تا حدود زيادي‌ توانسته‌ تماشاگر را از طريق‌ لباس‌ها، رنگ‌هاي‌ روي‌ بدن‌ها، نوع‌ استفاده‌ از طبيعت‌ و دسترسي‌ به‌ آن‌ و ... با حال‌ و هواي‌ مردم‌ مايا نزديك‌ كند. چيزي‌ كه‌ گيبسون‌ در آپوكاليپتو درصدد نمايش‌ آن‌ برآمده‌ بيشتر از هر چيز نقش‌ معجزه‌ - يا با يك‌ ادبيات‌ ديگر - خرافات‌ در زندگي‌ بوميان‌ اين‌ منطقه‌ بوده‌ است. در اين‌ سير او از تصوير كردن‌ خشونت، قتل، تجاوز، بردگي‌ و ... به‌ هيچ‌ وجه‌ طفره‌ نرفته‌ است. طوري‌ كه‌ در آخر فيلم‌ وقتي‌ آدم‌ مي‌خواهد يك‌ جمع‌بندي‌ از تكه‌هاي‌ جذاب‌ فيلم‌ بكند همه‌ي‌ آن‌ چيزهاي‌ خوب‌ زير سايه‌ي‌ همين‌ خشونت‌ها و زخم‌ها قرار مي‌گيرند. با اينهمه‌ به‌ نظر مي‌رسد حتا آدم‌هايي‌ كه‌ از خشونت‌ جاري‌ در فيلم‌ منزجر مي‌شوند يك‌ جورهايي‌ فيلم‌ را تحسين‌ مي‌كنند. البته‌ چيزي‌ كه‌ در آپوكاليپتو منتقدان‌ گيبسون‌ را اميدوار مي‌كند كم‌ شدن‌ شدت‌ خشونت‌ ديوانه‌وار در اين‌ فيلم‌ در مقايسه‌ با مصايب‌ مسيح‌ است.

اينجا هرچند ما سكانس‌هاي‌ مربوط‌ به‌ درآوردن‌ قلب‌ آدم‌هاي‌ زنده‌ را داريم‌ ولي‌ فقط‌ خود قلب‌ را كه‌ از سينه‌ بيرون‌ آورده‌ شد مي‌بينيم‌ و از زوم‌ كردن‌ دوربين‌هاي‌ فيلمبرداري‌ روي‌ دست‌ جلاد - كه‌ البته‌ در آپوكاليپتو يك‌ رهبر مذهبي‌ است! - خبري‌ نيست. هرچند باز هم‌ با يك‌ مل‌ گيبسون‌ عاشق‌ خشونت‌ روبرو هستيم‌ كه‌ انگار هر كاري‌ را بلد باشد بلد نيست، فيلمبرداري‌ مربوط‌ به‌ سكانس‌هاي‌ قطع‌ عضو، لخته‌هاي‌ خون، زجر تدريجي‌ آدم‌ها و ... را قطع‌ كند. به‌ همه‌ي‌ اين‌ چيزهايي‌ كه‌ گفتيم‌ خرد شدن‌ جمجمه‌ آدميزاد به‌ وسيله‌ي‌ يك‌ پلنگ‌ را هم‌ اضافه‌ كنيد كه‌ ابتكار جديد او براي‌ به‌ تصوير كشيدن‌ خشونت‌ محض‌ در آپوكاليپتو است! البته‌ خود گيبسون‌ گفته‌ كه‌ در آپوكاليپتو به‌ عمد از خشونت‌ كمتري‌ استفاده‌ كرده‌ است‌ و بيشتر به‌ جنبه‌ تريلر و سكانس‌ هاي‌ تعقيب‌ و گريز توجه‌ داشته! اما همين‌ خشونت‌ و وحشي‌گري‌ جاري‌ درفيلم‌ باعث‌ شده‌ كه‌ بسياري‌ از اساتيد انسان‌شناسي‌ و به‌ خصوص‌ دانشمنداني‌ كه‌ روي‌ تاريخ‌ قوم‌ مايا، مردم‌ آن‌ و نحوه‌ زندگي‌ و پيشرفت‌هاي‌ اين‌ قوم‌ تحقيق‌ كرده‌اند به‌ فيلم‌ معترض‌ باشند. هرچند كه‌  هيچ‌ وقت‌ نبايد از فيلم‌هايي‌ نظير آپوكاليپتو كه‌ به‌ بررسي‌ تاريخي‌ يك‌ قوم‌ مشغول‌ مي‌شوند انتظار روايت‌هايي‌ كاملا مستند را داشت‌ ولي‌ با اينهمه‌ ايرادهاي‌ زيادي‌ به‌ فيلم‌ گيبسون‌ وارد مي‌شود. از جمله‌ ايگناسيو اوچائو، مدير انجمن‌ ناهوال‌ كه‌ معرفي‌ و ارتقاي‌ فرهنگ‌ مايايي‌ را برعهده‌ دارد در اين‌ مورد مي‌گويد: <گيبسون‌ در فيلمي‌ كه‌ با بودجه‌ عظيمي‌ ساخته‌ تصوير نژادپرستانه‌ و توهين‌ آميز از مايايي‌ها به‌ نمايش‌ مي‌گذارد و آنها را به‌ مثابه‌ افرادي‌ معرفي‌ مي‌كند كه‌ ظالمانه‌ يكديگر را به‌ قتل‌ مي‌رسانند و ورود اروپايي‌ها تنها راه‌ نجات‌ آنها از اين‌ بربريت‌ بوده‌ است.> تريسي‌ اردرن‌ استاد رشته‌ مردم‌ شناسي‌ دانشگاه‌ ميامي‌ كه‌ حدود 20 سال‌ در دهكده‌هاي‌ ياخونا، چاپخو كميل‌ و اسپيتا در ايالت‌ يوكاتان‌ مكزيك‌ درباره‌ي‌ جامعه‌ي‌ كلاسيك‌ مايا تحقيق‌ كرده‌ در مطلبي‌ كه‌ در سايت‌ انجمن‌ باستان‌ شناسي‌ آمريكا گذاشته‌ است‌ با اشاره‌ به‌ جنگ‌ داخلي‌ گواتمالا بين‌ سال‌هاي‌ 70 تا 90 و كشتار بيش‌ از 200 هزار نفر از مردم‌ اين‌ منطقه‌ در جنگي‌ كه‌ 36 سال‌ طول‌ كشيد.2 گفته: <... در حقيقت‌ روشنفكران‌ مايا به‌ گونه‌اي‌ مجاب‌ كننده‌ي‌ نشان‌ دادند كه‌ اين‌ جور افكار و ديدگاه‌ها توسط‌ ارتش‌ گواتمالا دستكاري‌ شده‌ تا جنگ‌ داخلي‌ جنايت‌ كارانه‌شان‌ را بين‌ سالهاي‌ 1970 تا 1990 توجيه‌ كنند. اينكه‌ حالا همين‌ مقوله‌ به‌ صورت‌ استعماري‌اش‌ در باب‌ اينكه‌ اين‌ بومي‌ها چگونه‌ مردماني‌ بوده‌اند به‌ عنوان‌ پايه‌ و اساس‌ يك‌ فيلم‌ سرگرم‌ كننده‌ قرار بگيرد، واقعا معذب‌ كننده‌ است. چه‌ طور مي‌توان‌ امروز كماكان‌ به‌ توليد و انتقال‌ اين‌ پيام‌هاي‌ يك‌ سويه‌ و آشكارا سودجويانه‌ درباره‌ي‌ مردم‌ بومي‌ <دنياي‌ نو> ادامه‌ داد.>

آنچه‌ كه‌ همه‌ي‌ اين‌ منتقدين‌ بر آن‌ اتفاق‌ نظر دارند اين‌ است‌ كه‌ مايايي‌ها تمدن‌ درخشاني‌ داشته‌اند. هرچند كه‌ زبان‌ نوشتاري‌ و تقويم‌ و ....از اختراعات‌ آنها نبوده‌ است‌ ولي‌ وقتي‌ به‌ دستشان‌ رسيده‌ آنها را كامل‌ كرده‌اند. آثار و شهرهاي‌ تاريخي‌اي‌ كه‌ ماياها در دوران‌ اوج‌ امپراطوري‌شان‌ ساخته‌اند و به‌ شكل‌ هرم‌هاي‌ هندسي‌ هنوز هم‌ برخي‌ از آنها باقي‌ مانده‌اند (يونسكو يكي‌ از آثار ماياها را ميراث‌ بشريت‌ و يك‌ شاهكار شفاهي‌ - معنوي‌ اعلام‌ كرده‌ است) نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ قوم‌ به‌ جز اين‌ بربريتي‌ كه‌ در فيلم‌ به‌ آن‌ مشغول‌ هستند هنرهاي‌ ديگري‌ هم‌ داشته‌اند! اين‌ قسمت‌ درخشان‌ از تمدن‌ ماياها در فيلم‌ را در اشيا و جواهرات‌ زيباي‌ مايا و معماري‌ ها و مجسمه‌هاي‌ آنها مي‌توانيم‌ ببينيم. البته‌ همين‌ بربريت‌ با اين‌ شدت‌ نيز به‌ وسيله‌ي‌ خيلي‌ از محققين‌ رد شده‌ است. مثلا آن‌ گور دسته‌ جمعي‌ كه‌ در سكانس‌ ابتداي‌ فرار پنجه‌ي‌ پلنگ‌ مي‌بينيم‌ چيزي‌ است‌ كه‌ مي‌گويند اصلا مستند نيست‌ و به‌ هيچ‌ وجه‌ وجود نداشته‌ است. برخي‌ هم‌ گفته‌اند قرباني‌ كردن‌ آدم‌ها كه‌ در فيلم‌ گيبسون‌ مختص‌ آدم‌هايي‌ از ميان‌ فقرا و مردم‌ عادي‌ و بوميان‌ اطراف‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ است‌ طبق‌ مستندات‌ تاريخي‌ در بين‌ ثروتمندان‌ و آدم‌هاي‌ بزرگ‌ بيشتر رايج‌ بوده‌ تا مردم‌ عادي.

واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ در امپراتوري‌ مايا كه‌ پس‌ از قرن‌ هشتم‌ رو به‌ انحطاط‌ گذاشت‌ خشونت‌ و وحشي‌گري‌ كمتر از امپراتوري‌ همسايه‌شان‌ - ازتك‌ - بوده‌ است‌ ولي‌ قرباني‌ كردن‌ آدم‌ها جزو رسوم‌ و سنت‌هاي‌ اين‌ قبيله‌ به‌ حساب‌ مي‌آمده. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ چون‌ گيبسون‌ عاشق‌ خشونت‌ است‌ براي‌ ساختن‌ آپوكاليپتو تنها روي‌ اين‌ خصلت‌ مايايي‌ تحقيق‌ كرده‌ و شايد هم‌ اصلا قصد نداشته‌ بعد درخشان‌ اين‌ تمدن‌ را به‌ نمايش‌ بگذارد. به‌ زيورآلاتي‌ كه‌ مايايي‌ها در فيلم‌ به‌ خود آويزان‌ كرده‌اند يا خالكوبي‌هاي‌ فراواني‌ كه‌ روي‌ بدن‌هايشان‌ ديده‌ مي‌شود نگاه‌ كنيد. حتي‌ زيبايي‌ شناسي‌هاي‌ اين‌ قوم‌ هم‌ همراه‌ با نوعي‌ خشونت‌ بوده‌ است.

فيلم‌ از اول‌ تا آخر پر از نماهايي‌ از قرباني‌ شدن‌ و شكار است. البته‌ براي‌ اينكه‌ صحنه‌هاي‌ خشن‌ حاصل‌ از آيين‌هاي‌ مردم‌ مايا شما را كمتر غمگين‌ يا منزجر كند مي‌توانيد به‌ اصل‌ تنازع‌ بقا فكر كنيد و اينكه‌ تمام‌ اين‌ قرباني‌ شدن‌ها و قرباني‌ كردن‌ها براي‌ اين‌ صورت‌ مي‌گيرد كه‌ زندگي‌ بتواند ادامه‌ داشته‌ باشد.از سكانس‌ اول‌ فيلم‌ كه‌ در آن‌ يك‌ گراز شكار و سپس‌ قرباني‌ مي‌شود گرفته‌ تا آخرين‌ مرحله‌ تعقيب‌ و گريز كه‌ آدم‌ها يكي‌ يكي‌ مثله‌ مي‌شوند يا مي‌ميرند گيبسون‌ وجه‌ موضوعي‌ غالب‌ ديگري‌ در فيلمش‌ ندارد. هرچند عشق‌ در سومين‌ فيلم‌ گيبسون‌ در مقام‌ كارگرداني‌ مثل‌ دو تاي‌ قبلي‌ جريان‌ دارد. پنجه‌ پلنگ‌ تمام‌ مسير راه‌ را  از وقتي‌ كه‌ در شرف‌ مرگ‌ بود و به‌ خاطر يك‌ خورشيد گرفتگي‌ از آن‌ نجات‌ پيدا كرد!- زيرا در فيلم‌ گيبسون‌ طبيعت‌ يك‌ همكاري‌ عجيب‌ و افسانه‌اي‌ با قهرمان‌ داستان‌ دارد -  تا زماني‌ كه‌ كشتي‌هاي‌ پرتغالي‌ را ديد به‌ اين‌ اميد طي‌ كرد كه‌ به‌ زن‌ حامله‌ و فرزندش‌ برسد كه‌ در ابتداي‌ فيلم‌ براي‌ نجات‌ دادن‌ از دست‌ سرخپوستهاي‌ ياغي‌ آنها را در يك‌ چاه‌ در اطراف‌ دهكده‌اش‌ پنهان‌ كرده‌ بود. از آنجا كه‌  فيلم‌ چه‌ در سكانس‌ آخر و چه‌ در ساير صحنه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ تعقيب‌ و گريز در جنگل‌ در يك‌ طبيعت‌ بكر مي‌گذرد رويكرد جالبي‌ هم‌ به‌ عناصر موجود طبيعت‌ نشان‌ مي‌دهد. زن‌ پنجه‌ پلنگ‌ از ابتدا تا انتهاي‌ فيلم‌ به‌ شكلي‌ نمادين‌ باردار است‌ و وقتي‌ هم‌ كه‌ زمان‌ وضع‌ حمل‌ او مي‌رسد چون‌ چاه‌ از آب‌ باران‌ پر شده‌ كودك‌ خود را در آب‌ به‌ دنيا مي‌آورد.

ديالوگي‌ كه‌ در سكانس‌ ابتداي‌ فيلم‌ از زبان‌ پدر پنجه‌ پلنگ‌ خطاب‌ به‌ تعدادي‌ از بومي‌هاي‌ جنگل‌ مي‌شنويم‌ در ادامه‌ي‌ فيلم‌ به‌ كمك‌ عناصر طبيعت‌ شكل‌ واقعي‌ به‌ خود مي‌گيرد. انگار واقعا اين‌ جنگل‌ و طبيعت‌ مي‌خواهد از پنجه‌ي‌ پلنگ‌ محافظت‌ كند. پلنگ‌ سياهي‌ كه‌ در اصل‌ مي‌خواست‌ پنجه‌ي‌ پلنگ‌ را از هم‌ بدرد جان‌ يكي‌ از آدم‌هايي‌ را مي‌گيرد كه‌ به‌ دنبال‌ پنجه‌ي‌ پلنگ‌ هستند. مار يكي‌ ديگر از آدمها را نيش‌ مي‌زند و مي‌كشد و زنبورها هم‌ به‌ جان‌ آنها مي‌افتند.

نگاه‌ تك‌ بعدي‌ مل‌ گيبسون‌ در آپوكاليپتو به‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ مايا وقتي‌ پررنگ‌تر مي‌شود كه‌ در آخر فيلم‌ كشتي‌هاي‌ پرتغال‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ به‌ ساحل‌ سرزمين‌هاي‌ آنها وارد مي‌شوند. انگار مل‌ گيبسون‌ مي‌خواهد بگويد اين‌ تمدن‌ و اين‌ فرهنگ‌ ديگر چيزي‌ را درون‌ خود ندارد و بايد نابود شود. اروپايي‌ها هم‌ بهترين‌ گزينه‌ براي‌ اين‌ كار هستند. اينكه‌ آپوكاليپتو ما را بعد از حدود دو ساعت‌ خشونت‌ و وحشي‌ گري‌ در پايان‌ يك‌ سري‌ سكانس‌هاي‌ پرهيجان‌ تعقيب‌ و گريز به‌ ساحل‌ آمازون‌ و كشتي‌هاي‌ پرتغالي‌ مي‌رساند شايد به‌ نوعي‌ به‌ اين‌ عقيده‌ گيبسون‌ بر مي‌گردد كه‌ تمدن‌ ماياها بايد نابود مي‌شده‌ چون‌ اين‌ مردم‌ كاري‌ ندارند جز اينكه‌ همديگر را با يك‌ لذت‌ ساديستي‌ مثله‌ كنند و بكشند. اما اين‌ جهت‌ گيري‌ مل‌ گيبسون‌ در آپوكاليپتو آدم‌ را متوجه‌ موضع‌ كليسا در آغاز قرن‌ 16 و همزمان‌ با فتح‌ آمريكا مي‌كند كه‌ جواز قتل‌ عام‌ و به‌ اسارت‌ گرفتن‌ گسترده‌ بوميان‌ آمريكايي‌ را به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ فاقد روح‌ بشري‌ هستند به‌ فاتحان‌ اسپانيايي‌ مي‌داد. استناد مل‌ گيبسون‌ هم‌ ظاهرا جمله‌ي‌ معروف‌ ويل‌ دورانت‌ است‌ كه‌ مي‌گويد: <هيچ‌ تمدني‌ از بيرون‌ نابود نخواهد شد، مگر آنكه‌ پيش‌ از آن‌ از درون‌ نابود شده‌ باشد.> البته‌ از نظر تاريخي‌ مي‌گويند كه‌ ورود كشتي‌هاي‌ پرتغالي‌ به‌ خاك‌ سرزمين‌هاي‌ مايا زماني‌ بوده‌ است‌ كه‌ ديگر چيزي‌ از شهرها و امپراطوري‌ اين‌ قوم‌ باقي‌  نمانده‌ بود. يعني‌ در سال‌ 1519 كه‌ بسياري‌ از شهرهاي‌ اين‌ قوم‌ قرن‌ها بود كه‌ از دوره‌ رونق‌ و شكوه‌ كلاسيك‌شان‌ فاصله‌ گرفته‌ بودند. بعد از آن‌ هم‌ 170 سال‌ طول‌ كشيد تا آنها توانستند تسلط‌ محسوسي‌ روي‌ سرزمين‌هاي‌ مايا به‌ دست‌ آورند. پس‌ ما در آپوكاليپتو با يك‌ جابجايزماني‌ رو به‌ رو هستيم. آپوكاليپتوي‌ گيبسون‌ زمان‌ ورود پرتغالي‌ها را به‌ دوره‌اي‌ ارجاع‌ داده‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد هنوز امپراطوري‌ مايا قدرتمند است. هرچند كه‌ رهبران‌ اين‌ قوم‌ براي‌ جلوگيري‌ از افول‌ قدرت‌ امپراطوري‌ خود كه‌ در نتيجه‌ي‌ خشكسالي‌ در سرزمين‌هاي‌ آنها محتمل‌ به‌ نظر مي‌رسد به‌ قرباني‌ كردن‌ مردم‌ خود مشغول‌ هستند.

برخي‌ از منتقدين، آپوكاليپتو را يك‌ خودكشي‌ حرفه‌اي‌ براي‌ گيبسون‌ و عده‌ زيادي‌ هم‌ آن‌ را يك‌ شاهكار در سينماي‌ ژانر حادثه‌ مي‌دانند. به‌ هر حال‌ آنچه‌ مشخص‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ فيلم‌ سوم‌ گيبسون‌ هم‌ مثل‌ كار قبلي‌ او به‌ لطف‌ جنجال‌هاي‌ رسانه‌اي‌ حول‌ قصه‌اش‌ - پرداختن‌ به‌ يك‌ تمدن‌ شگفت‌ انگيز از غرب‌ مكزيك‌ و شمال‌ آمريكا - و همچنين‌ رانندگي‌ در حين‌ مستي‌ سال‌ پيش‌ مل‌ گيبسون‌ و حرف‌هاي‌ نژادپرستانه‌ي‌ او - كه‌ البته‌ عذرخواهي‌ هم‌ كرد - خيلي‌ زياد مورد توجه‌ منتقدين‌ و تماشاگران‌ قرار گرفت. هرچند كه‌ در اسكار 2007 فقط‌ در سه‌ رشته‌ تدوين، گريم‌ و صدابرداري‌ كانديدا شد و جايزه‌اي‌ هم‌ نگرفت.

پانوشت:

-1 در انجيل‌ واژه‌ي‌ يوناني‌ آپوكاليپتو توضيح‌ فاجعه‌اي‌ است‌ كه‌ دنياي‌ فاسد مادي‌ را منهدم‌ و عالم‌ را براي‌ رستاخيز آماده‌ مي‌كند.

-2 بسياري‌ از جمعيت‌ گواتمالا از خاستگاههاي‌ ماياها مشتق‌ شده‌ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:31  توسط زهرا علی پور  |